دستت را به من بده
دست ها ي تو با من آشناست
اي دير يافته !با تو سخن مي گويم
به سان ابر كه با توفان
به سان علف كه با صحرا
به سان باران كه با دريا
به سان پرنده كه با بهار
به سان درخت كه با جنگل سخن مي گويد
زيرا كه من
ريشه هاي تو را دريافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشنا ست
اینو یه دوست برام فرستاده خیلی زیباست
چه حسی دارید؟
تا قلب ها می تپند
تا آدم هایی هستند که چیز هایی می نویسند که از آنها باد می آید
وتا....... تنهایی با حکمرانی خط ها ی نا مرئی مهربانی پر از گرمی نفس انسانیت است از همه ی شما مهربانان ممنونم " ارادتمند رها"
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي پر و بالي دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه ي عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود
زندگي .....
بقیه در ادامه ی مطلب....نظر دادن یادتون نره
ادامه مطلب
خود سانسوری نزنم ولی من قبل از نوشتنش فقط یک خطش
رو بلد بودم که کاملش رو به خاطر دوستی نوشتم !!!! یعنی بابا
جون شعر من نیست که!!! چرا اینجوری نگام می کنید
اگه
می خواستم حرف دل از زبان فروغ بگم می گفتم
آه زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم
تولدي ديگر
همه ي هستي من آيه ي تاريكيست
كه تو را در خود تكرار كنان
به سحر گاه شكفتن ها و رستن ها ي ابدي خواهد برد
من در آ يه ترا آه كشيدم آه
من در آ يه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زد م
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد......
شعر کامل در ادامه مطلب لطفا"کلیک کنید
ادامه مطلب
