تبليغاتX
يادداشت هاي پراكنده

قصه ي نقاشي كه عاشق شدو معشوق از او خانه يي خواست
تاريخ: چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت :16:50

هنرمندان بزرگ هميشه در فلاكت زندگي ميكنند من تو را مي ستا يم اما آيا فرزندان ما هم

 

 هنر مندان بزرگي خواهند بود؟

 

نقاش گفت: گمان نمي كنم معشوق گفت پس من براي آن ها خانه اي بهتر از اين مي خواهم

 

. نقاش عاشق گفت: محبوب من چگونه خانه اي مي خواهي؟ معشوق نقاش جواب داد: بلند

 

عظيم با باغي پر از درختان سبز و باغچه ها يي پوشيده از گل.

 

نقاش گفت: اما محبوب من دنيا آنقدر گل ندارد كه حتي در هر خانه اي يك گل باشد !معشوق

 

 گفت: من زني را مي شناسم كه روزي هزار گلايول از باغچه ي پر گلي كه دارد مي چيند و

 

 در گلدان ها يي كه هر كدام به بزرگي گلدسته ها ي قديمي مسجد هستن مي گذارد

 

 - محبوب من خوب او باعث شده كه گل براي همه كس نباشد تو آن زن را دوست داري يا

 

آن هزار خانه  ي بدون گل را ؟

 

- هيچكدام من فقط گل را دوست دارم

 

- پس عاشق تو براي تو   هر روز صبح يك شاخه گل و يك تابلو پر از گل خواهد آورد

 

- آه... فقط يك تابلو بعد در حالي كه هنوز دستمال جلوي بيني اش بود گفت: تو هنر مندي و 

 

بسيار حساس من با تو مدارا مي كنم براي هر اتاق يك تابلو.

 

-  مگر خانه ي  ما چند اتاق دارد؟؟

 

- بسيار زياد با دالان هاي طولاني و سرسرا هاي متعد د

 

نقاش گفت آن چه تو مي گويي اگر يك شهر كوچك نباشد حتما"چند خانه ي به هم چسبيده است

 

 اما محبوب من دنيا آنقدر بزرگ نيست كه هر كس شهر كو چكي در خانه ي خود داشته باشد

 

 خانه هاي بزرگ مال كساني است كه بيماري لاعلاج دارند.

 

معشوق كه بوي رنگ آزارش مي داد با خشم و غم پرسيد:  پس تو چگونه خانه يي را براي

 

من و فرزندانت مي خواهي؟

 

-         يك خانه ي شمالي كوچك و مهربان با دو پنجره ي كوچك با دري چوبي به رنگ

 

چوب و جوي آب كوچكي كه پيچان از جلوي خانه بگذرد و به حوضچه ي كوچك و آبي

 

 بريزد آيا براي تو و فرزندانت بس است ؟

 

-         -  تو انسان قانعي هستي پس بگذار در اين خانه ي محقر من باغي با درختان بلند

 

داشته باشم!

 

-         نقاش عاشق دل شكسته گفت : من نيز درختان را دوست دارم اما آن همه درخت به

 

چه درد ما مي خورد تو در پشت خانه ات بزرگترين جنگل ها ي دنيا را خواهي داشت

 

 اگر فكر حصار كشيدن به سرت نيفتد و بالاي سرت پهناورترين آسمان آبي را خواهي

 

داشت اگر نخواهي آن را پشت قباله ات بيندازم و روبرويت دريا دريا   دريا خواهي

 

 داشت اگر نخواهي تمام دريا را به كيف حصيري ات بريزي و به خانه بياوري .

 

-         زن فرياد بر آورد: نه نمي خواهم من مي خواهم درختان مال من باشد خانه مال من

 

 باشد همه چيز مال من باشد

 

-         نقاش كه ديگر عاشق نبود گفت: اما من نمي خواهم هيچ چيز جز تو مال من باشد

-         زن باز فرياد كشيد: تو مو جود تحمل نا پذ يري هستي و رفت

 

-         نقاش كه ديگر به هيچ وجه عاشق نبود گفت: اما يادت نرود اگر همه چيز مال تو باشد

 

ديگر هيچ چيز براي فرزندانت باقي نمي ماند.

 

بعد از آن نقاش ديگر عاشق نبود و سه ماه يك تابلو ميساخت و مي فروخت تا با پول آن

 

تابلوي ديگري بكشد

 

نقاش حقيقتا"مرد بزرگي بود اما يك عيب بزرگ در برنا مه ي فوق العاده انسا ني اش وجود داشت

تمام تابلو ها ي او را مرد بي هنر ثروتمندي مي خريد كه خانه ي عظيم پر از درخت و گلي

 

 داشت و احتمالا" همسر آن زني بود كه روزگاري نقاش عادلي را دوست داشت.

 

نوشته شده توسط رها | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By raha