هنرمندان بزرگ هميشه در فلاكت زندگي ميكنند من تو را مي ستا يم اما آيا فرزندان ما هم
هنر مندان بزرگي خواهند بود؟
نقاش گفت: گمان نمي كنم معشوق گفت پس من براي آن ها خانه اي بهتر از اين مي خواهم
. نقاش عاشق گفت: محبوب من چگونه خانه اي مي خواهي؟ معشوق نقاش جواب داد: بلند
عظيم با باغي پر از درختان سبز و باغچه ها يي پوشيده از گل.
نقاش گفت: اما محبوب من دنيا آنقدر گل ندارد كه حتي در هر خانه اي يك گل باشد !معشوق
گفت: من زني را مي شناسم كه روزي هزار گلايول از باغچه ي پر گلي كه دارد مي چيند و
در گلدان ها يي كه هر كدام به بزرگي گلدسته ها ي قديمي مسجد هستن مي گذارد
- محبوب من خوب او باعث شده كه گل براي همه كس نباشد تو آن زن را دوست داري يا
آن هزار خانه ي بدون گل را ؟
- هيچكدام من فقط گل را دوست دارم
- پس عاشق تو براي تو هر روز صبح يك شاخه گل و يك تابلو پر از گل خواهد آورد
- آه... فقط يك تابلو بعد در حالي كه هنوز دستمال جلوي بيني اش بود گفت: تو هنر مندي و
بسيار حساس من با تو مدارا مي كنم براي هر اتاق يك تابلو.
- مگر خانه ي ما چند اتاق دارد؟؟
- بسيار زياد با دالان هاي طولاني و سرسرا هاي متعد د
نقاش گفت آن چه تو مي گويي اگر يك شهر كوچك نباشد حتما"چند خانه ي به هم چسبيده است
اما محبوب من دنيا آنقدر بزرگ نيست كه هر كس شهر كو چكي در خانه ي خود داشته باشد
خانه هاي بزرگ مال كساني است كه بيماري لاعلاج دارند.
معشوق كه بوي رنگ آزارش مي داد با خشم و غم پرسيد: پس تو چگونه خانه يي را براي
من و فرزندانت مي خواهي؟
- يك خانه ي شمالي كوچك و مهربان با دو پنجره ي كوچك با دري چوبي به رنگ
چوب و جوي آب كوچكي كه پيچان از جلوي خانه بگذرد و به حوضچه ي كوچك و آبي
بريزد آيا براي تو و فرزندانت بس است ؟
- - تو انسان قانعي هستي پس بگذار در اين خانه ي محقر من باغي با درختان بلند
داشته باشم!
- نقاش عاشق دل شكسته گفت : من نيز درختان را دوست دارم اما آن همه درخت به
چه درد ما مي خورد تو در پشت خانه ات بزرگترين جنگل ها ي دنيا را خواهي داشت
اگر فكر حصار كشيدن به سرت نيفتد و بالاي سرت پهناورترين آسمان آبي را خواهي
داشت اگر نخواهي آن را پشت قباله ات بيندازم و روبرويت دريا دريا دريا خواهي
داشت اگر نخواهي تمام دريا را به كيف حصيري ات بريزي و به خانه بياوري .
- زن فرياد بر آورد: نه نمي خواهم من مي خواهم درختان مال من باشد خانه مال من
باشد همه چيز مال من باشد
- نقاش كه ديگر عاشق نبود گفت: اما من نمي خواهم هيچ چيز جز تو مال من باشد
- زن باز فرياد كشيد: تو مو جود تحمل نا پذ يري هستي و رفت
- نقاش كه ديگر به هيچ وجه عاشق نبود گفت: اما يادت نرود اگر همه چيز مال تو باشد
ديگر هيچ چيز براي فرزندانت باقي نمي ماند.
بعد از آن نقاش ديگر عاشق نبود و سه ماه يك تابلو ميساخت و مي فروخت تا با پول آن
تابلوي ديگري بكشد
نقاش حقيقتا"مرد بزرگي بود اما يك عيب بزرگ در برنا مه ي فوق العاده انسا ني اش وجود داشت
تمام تابلو ها ي او را مرد بي هنر ثروتمندي مي خريد كه خانه ي عظيم پر از درخت و گلي
داشت و احتمالا" همسر آن زني بود كه روزگاري نقاش عادلي را دوست داشت.
